تبليغاتX
< ღ♥ღ(¯`•.¸ یکی مثل تو ¸.•´¯)ღ♥ღ
ღ♥ღ(¯`•.¸ یکی مثل تو ¸.•´¯)ღ♥ღ

 

اي ماه خدا ! در تقويم دل ما خاطره هيچ ماهي به سرخي تو نيست ! سلام خدا بر تو و بر ستارگاني كه بر گردت حلقه زده اند !

و سلام خدا بر خورشيد فروزاني كه در خود جاي داده اي !

اي ماه خون ! بار ديگر از راه ميرسي و با نسيم گرم كربلايي , قصه آلاله هاي سرخ را به گوش جان مي رساني . دوباره سكوت تاريخ را در هم مي شكني و بغض ناله را از تنگناي حنجره ها آزاد مي كني . بانگ چاووش كاروانت به گوش مي رسد و شيدائيان را دوباره به مهماني شور و حماسه فرا مي خواند و جان عشاق را از جام گريه سرمست مي كند .

ماه محرم رو به همه عاشقان حسین تسلیت می گم....


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
سلام گرمم رو تقدیم اونایی می کنم که تو نبود من یه جای خالی کوچیکی تو دلشون برام نگه داشتن 

امروز که نه خوبم نه بد... نه امیدوارم نه نا امید... نه همه رو دوس دارم نه همه دوسم دارن... نه همه چیزو زشت می بینم نه زیبا...نه تنهام نه سر شلوغه...نه سکوت کردم نه فریاد...نه بدهکارم نه طلبکار...نه جهنمیم نه بهشتی و در نهایت نه خوشبختم نه بدبخت اومدم تا با یه حس بی حسی حرفای یه سالمو بیرون بریزم!

البته مطمئنم که حرفای من برای هیچ کدومتون تازگی نداره چرا که شماها همتون یا یه جورایی این روزا رو پشت سر گذاشتین یا دارین سپری می کنین! آره منظورم دوران نوجوونی یا به عبارت دیگه سوهام اعصابه...! دورانی که هیچ چیز دل بخواهی توش نیست وفقط اجباره و اجباره و باز هم اجبار.... باید به اجبار ورق بخوری و بری جلو...حتی اگه نخوای...حتی بعضی وقتا نمی خوای سهمی تو این دنیا داشته باشی که بازه باید از سر اجبار تحمل کنی!چراشو نمی دونم ...اگه شماها می دونین لطف کنین برا منم بگین!
خوب حالا بیخیال اینا...منو باش بعد یه سال اومدم و شروع کردم به چرت و پرت گفتن! بذارین راستشو بگم امروز روز خیلی بزرگیه برام... به هزارو یه دلیل که من فقط می تونم یکی شو بهتون بگم آخه اون یکی ها خصوصیه. یه دلیل از اون هزارو یک دلیل همین آپ کردنمه ... واقعا دلم برا اینجا و دوستان تنگ شده بود  راستی خیلی بدین... بی معرفتا من نمی تونستم بیام کامنت بذارم شما ها چرا بهم سر نمی زدید هان؟! حالا که اینطور شد باید تلافی اونارو در بیارین و بیشتر نظر بدین!

خوب زیاد حرفیدم بهتره تا حوصله تون بیشتر از این سر نرفته تمومش کنم فقط یادتون نره که من... یکی مثل تو...همونی که عاشق خزون و قدم زدن تو شبای بارونیش و همونی که همه آدما رو دوس داره برگشتم پس هوامو داشته باشین!

همه تونو دوس دارم

تا پست بعدی بای بای

 امروز که تولد دوباره وبلاگمه اینو تقدیمش می کنم

وبلاگ عزیزم تولد دوبارت رو تبریک می گم...

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

عشق چیست؟؟؟

عشق آن حس ماورايي براي اين انسان خاكي است تا از زشتي نيست به آغوش زيبايي حقيقت  ديگر خواهي دست يابد . عشق عطر دل انگيز ماندگار بهشتي است كه بر زمينيان هديه شده تا براي يك زندگي جاودانه ، عاشقانه يكديگر را دوست بدارند .

چگونه مي توان براي عشق رنگي قائل شد ؟! چگونه مي وتوان عشق را وصف كرد ؟! وقتي انسان به اوج بيرنگي و شفافيت رسيد به تماشاي عشق خواهد نشست . وقتي انسان به معناي واقعي عاشق شد مي تواند عشق را وصف كند اما نه به بيان و در قالب كلمات . عشق شيوا ترين پيام خداوند است براي بندگان خود تا ما بدانيم كه او عاشق تمام خلايق خويش است . عشق مثل رعد و برق ابر هاست كه وقتي به هم مي رسند نوري قوي از آن متساطع و غرشي مهيب از آن صادر مي شود اما بايد چون ابر هاي بهاري تو را ديدن بگيد تا موجب بركت در حجت باشد وگرنه عقيم و فاني خواهد بود .

بر اين باورم هركسي عاشق خدا نيست هرگز نمي تواند عاشق كسي شود عشق به طعم خير خواهي مطلق است عشق به نرمي لطافت و در كمال صداقت و ملاحت است. پس بايد عاشق بود . عاشق در كمال زيبايي و مهرباني همه چيز و كس را دوست مي دارد. و اگر اين گونه نبود بايد بداند كه اين حسي كه بر او غالب شده نه عشق بلكه هوسي است كه زمان زشتي آن را عيان خواهد نمود .  


عشق چگونه و چه ويژگيهايي دارد .؟

عشق يك حس روحي است كه در ابعاد مختلف جسمي و نظري نيز تاثير گذارده و تمام زمين و گرايشات محض را تحت تاثير قرار مي دهد . عشق معمولاً با حالتي از اضطراب و هيجاني شيرين همراه است كه فعاليت هاي هورمون هاي دروني و غدد مغزي را تحت تاثير قرار مي دهد .

 

عشق به خداي مهربان چيست ؟

خداوند سر منشا عشق است و عشق ورزيدن به او اداي حق امانت به صاحب آن است عشق شيرين ترين و عميق ترين احساس انسان است كه بايد به والاترين و مقدس ترين موجوديت هستي يعني خداوند هديه شود. عشق بيكرانه است و اين نشانه اي است بر اينكه عشق در شايسته ترين شكل از آن خدا و براي خداست . وقتي هر انساني عاشق خداوند مي شود تمامي ابعاد انساني و الهي مي تواند در او جلوه گردد و متبلور شود.

از ايزد عشق به خداي مهربان كه هدف نهايي و غايي تمام اديان الهي  يش بوده نقطه و قله تعالي انسان در اين دنيا براي جستن  به سوي نهايت سعادتمنديدر عرصه جاودانگي است .

 

عشق احساسي چيست؟

عشق بيشترين نيروي خود را به قلب و احساسات انسان متمركز مي كند .عشق احساسي به عشقي مي گويند كه بر طبق يك خلا روحي و عاطفي و يا تجسس براي يافتن يك هامن امن و عميق عاطفي در ديگري بروز مي كند عشق احساسي چون بر اساس چوشش هاي شديد احساسي و لحظه اي صورت مي گيرد معمولاً دچار اشتباه و لغزش نيست مي شود.

عشق احساسي بايد بر اساس يك عقل سليم و با تدبير قرار گيرد تا مانع از تباهي و گمراهي مشخص شود.

 

عشق چه رنگي دارد.؟

هيچ چيزي را نمي توان به عشق تشبيه كرد عشق براي هر كس با رنگي معنا پيدا مي كند ولي واقعيت اين است كه زيباترين رنگ عشق بي رنگي و صداقت است عشق تنها با اين رنگ هستي و زندگي مي يابد و هستي و زندگي مي بخشد عشق انسان را بي قرار مي كند تا از تمامي رنگها و وابستگي ها به سوي خود كه نهايت رهايي است سوق دهد هر عشقي كه انسان را به سوي وابستگي و دلبستگي ها سوق دهد داراي رنگي است سرانجام رنگ خواهد باخت و ماهيت پوچ خود را بر ملا خواهد ديد اما عشقي كه چون آب ، زلال و بي رنگ است زندگي مي بخشد تا شخص را به سوي زيباترين و اصيل ترين شكل انساني رهنمون باشد.

 

عشق را چگونه مي توان پايدار كرد؟

عشق واقعي پايدار است . ناپايداري عشق به خاطر هوس هاي ناپايداري است كه در وجود انسان ها رخنه مي كند اگر عشق بر اساس دوست داشتني كه ريشه در معيارهاي انساني و وجداني دارد بنا گردد هرگز لرزان و ويران نخواهد شدو عشق به خاطر زندگي طلوع كند ديگر غروبي نخواهد شناخت وقتي عشق به خاطر خود او باشد حرمتش هرگز نخواهد شكست.


عشق را چگونه مي توان از رنگ باختن و نا پاكي دور ساخت و آن را همچنان در هاله اي از ازيبايي و كرمت جاودانه ساخت؟

اگر طلاي خالص را بشكافيم ، ذوب كنيم ، بشكنيم و يا ... تمام عمر و ظاهر و ارزش همگي از جنس طلاست . و اگر عشق هم خالص باشد تمام ظاهر و باطنش يكي خواهد بود و آنگاه رنگي نخواهد بود كه ببازد . رنگ خلوص تنها حالتي است كه عشق را از نابودي بازخواهد داشت . خلوص همان راه رسيدن به نهايت طهارت و پاكي و عشق است . عشق هيچ نسخييت و شباهتي به گناه و زشتي ندارد . هر به ظاهر عشقي كه آلوده گناه و ناپاكي مي شود عشق نيست و بدين گونه عشق در هاله اي از زيبايي و كرامت جاودانه عطري ابدي خواهد يافت.

دوستت دارم...


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
كرگدن گفت : نه امكان ندارد كرگدن ها نمي توانند با كسي دوست بشوند .

پرنده گفت : اما پشت تو مي خارد. لاي چين هاي پوستت پر از حشره هاي ريز است. يكي بايد پشت تو را بخاراند. يكي بايد حشره هاي تو را بردارد .

كرگدن گفت: اما من نمي توانم با كسي دوست بشوم . پوست من خيلي كلفت است . همه به من مي گويند پوست كلفت.

پرنده گفت: اما دوست عزيز ، دوست داشتن به قلب مربوط است نه به پوست .

كرگدن گفت: ولي من كه قلب ندارم ، من فقط پوست دارم .

پرنده گفت: اين كه امكان ندارد ، همه قلب دارند .

كرگدن گفت: كو كجاست من كه قلب خود را نمي بينم .

پرنده گفت:خوب چون از قلبت استفاده نمي كني ، قلبت را نمي بيني . ولي من مطمئنم كه زير اين پوست كلفت يك قلب نازك داري .

كرگدن گفت: نه ، من قلب نازك ندارم ، من حتما يك قلب كلفت دارم.

پرنده گفت :نه ، تو حتما يك قلب نازك داري چون به جاي اين كه پرنده را بترساني ، به جاي اينكه لگدش كني ، به جاي اينكه دهن گشاد و گنده ات را باز كني و آن را بخوري ، داري با او حرف مي زني.

كرگدن گفت: خوب اين يعني چي ؟

پرنده گفت :وقتي يك كرگدن پوست كلفت ، يك قلب نازك دارد يعني چي ؟ يعني اينكه مي تواند عاشق بشود .

كرگدن گفت: اينها كه مي گويي ، يعني چي؟

پرنده گفت :يعني .... بگذار روي پوست كلفت قشنگت بنشينم .....

كرگدن چيزي نگفت . يعني داشت دنبال يك جمله مناسب مي گشت . فكر كرد بهتر است همان اولين جمله اش را بگويد .

اما پرنده پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مي خاراند .

كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مي آيد . اما نمي دانست از چي خوشش مي آيد .

كرگدن گفت : اسم اين دوست داشتن است ؟ اسم اين كه من دلم مي خواهد تو روي پشت من بماني و مزاحم هاي كوچولو ي پشتم را بخوري؟ پرنده گفت : نه ، اسم ايت نياز است ، من دارم به تو كمك مي كنم و تو از اينكه نيازت برطرف مي شود . احساس خوبي داري . يعني احساس رضايت مي كني ، اما دوست داشتن از اين مهمتر است .

كرگدن نفهميد كه پرنده چه مي گويد .

روزها گذشت ، روزها و ماهها و پرنده هر روز مي آمد و پشت كرگدن مي نشست و هر روز پشتش را مي خاراند و كرگدن هر روز احساس خوبي داشت .

يك روز كرگدن به پرنده گفت : به نظر تو اين موضوع كه كرگدني از اين كه پرنده اي پشتش را مي خاراند ، احساس خوبي دارد ، براي يك كرگدن كافي است ؟

پرنده گفت : نه كافي نيست .

كرگدن گفتك درست است كافي نيست . چون من حس مي كنم چيزهاي ديگري هم دوست دارم . راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم .

پرنده چرخي زد و پرواز كرد و چرخي زد و آواز خواند ، جلوي چشم هاي كرگدن .

كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد . اما سير نشد . كرگدن مي خواست همين طور تماشا كند . با خودش گفت : اين صحنه قشنگ ترين صحنه دنياست و اين پرنده قشنگ ترين پرنده دنيا و او خوشبخت ترين كرگدن روي زمين . وقتي كرگدن به اينجا رسيد ، احساس كرد كه يك چيز نازك از چشمش افتاد.

كرگدن ترسيد و گفت : پرنده ، پرنده عزيزم من قلبم را ديدم . همان قلب نازكم را كه مي گفتي ، اما قلبم از چشمم افتاد . حالا چكار كنم؟

پرنده برگشت و اشكهاي كرگدن را ديد . آمد و روي سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزيز ، تو يك عالم از اين قلبهاي نازك داري .

كرگدن گفت: راستي اينكه كرگدني دوست دارد ، پرنده اي را تماشا كند و وقتي تماشايش مي كند ، قلبش از چشمش مي افتد ، يعني چي؟ پرنده گفت : يعني اينكه كرگدن ها هم عاشق مي شوند.

كرگدن گفت : عاشق يعني چه؟

پرنده گفت :يعني كسي كه قلبش از چشمش مي چكد.

كرگدن باز هم منظور پرنده را نفهميد . اما دوست داشت پرنده باز هم حرف بزند ، باز پرواز كند و او باز هم تماشايش كند و باز قلبش از چشمش بيفتد.

كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشمش بريزد ، يك روز حتما قلبش تمام مي شود .

آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:

من كه اصلا قلب نداشتم ، حالا كه پرنده به من قلب داد، چه عيبي دارد ، بگذار تمام قلبم را براي او بريزم


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
شب به روی جاده ی نمناک

سایه های ما، ز ما گویی گریزانند

دور از ما در نشیب راه

در غبار شوم مهتابی که می لغزد

سرو سنگین بر فراز شاخه های تاک

سوی یکدیگر به نرمی پیش می رانند

                                             

                                         شب به روی جاده ی نمناک

                                         در سکوت خاک عطر آگین

                                         نا شکیبا گه به یکدیگر می آویزند

                                         سایه های ما ......

                                         همچو گلهایی که مستند

                                         از شراب شبنم دوشین

                                       گویی آنها در گریز تلخشان از ما

                                     نغمه هایی را که ما هرگز نمی خوانیم

 

نغمه هایی را که ما با خشم

در سکوت سینه می رانیم

زیر لب با شوق می خوانند

                                                     

                                        لیک دور از سایه ها

                                       بی خبر از قصه ی دلبستگیهاشان

                                       از جدایی ها و از پیوستگی ها شان

                                      جسم های خسته ی ما در رکود خویش

                                       زندگی را شکل می بخشند

 شب به روی جاده ی نمناک

ای بسا من گفته ام با خود.......

(( زندگی آیا درون سایه هامان رنگ می گیرد

یا که ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم؟))

 

                                           ای هزاران روح سر گردان

                                         گرد من لغزیده در امواج تاریکی،

                                           سایه ی من کو ؟

                             نور وحشت می درخشد در بلور بانگ خاموشم

                                          سایه ی من کو ؟

                                          سایه ی من کو ؟

من نمی خواهم

سایه ام را لحظه ای از خود جدا سازم

من نمی خواهم

او بلغزد دور از من روی معبر ها

یا بیفتد خسته و سنگین

زیر پای رهگذر ها

او چرا باید به راه جستجوی خویش

روبرو گردد

با لبان بسته ی درها؟

او چرا باید بساید تن

بر در و دیوار هر خانه؟

او چرا باید ز نومیدی

پا نهد در سرزمینی سرد و بیگانه؟!

 

 ‌                                         آه ... ای خورشید

                                سایه ام را از چه از من دور می سازی؟

                                         از تو می پرسم:

                                        تیرگی درد است یا شادی؟

                                       جسم زندان است یا صحرای آزادی؟

                                        ظلمت شب چیست؟

                                        شب،

                                        سایه ی روح سیاه کیست؟

او چه می گوید؟

او چه می گوید؟

خسته و سر گشته و حیران

می دوم در راه پر سشهای بی پایان


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

خاطره هامو که بغل کردم ،دلتنگی رو از رو شونه هام تکوندم

اما قدم های خستم جز با جاده ی دلتنگی آشنا نبود

تنهایی غربت میاره ، تلخه

مث حقییقت زندگی منو عذابم می ده

می خوام اشکامو تهدید کنم ببارن اما

شونه ای نیست که اشکامو مهمون کنه

دستام سنگینی خاطره هامو تاب نمیاره

مجبورم یه گوشه ی خلوت بذارمشون و برم

به خدا راحت نیس چال کردن اون همه خاطره ی تلخ

ولی چاره ای نیست همشونو زیر یه عالم خاک ریختم

دلم واسه سرنوشت خاک می سوزه

نمی خوام حس کنم مسافرم اما کوله پشتیم

اینو می گه می خوام از شرش خلاص شم

انداختمش یه گوشه و به را ه رفتنم ادامه دادم

اونم تو یه مقصد گنگ و بن بست

حالا منم و جاده و تاریکی

دیگه فقط تنهاییه که روحمو چنگ می زنه

پلکام شدن ابر بارونی

با هر قدمی که بر می دارم ،یه قطره

بی کسی رو اروم هل می دن تا رد پامو ببوسن

می دونم هیشکی بدرقم نمیکنه

ترانه های تنهاییم جلوی چشمام حرکت می کنن

مرگ لحظه هامو دیدم،شک ندارم

چه بده بدونی کسی منتظرت نیست

من میدونم ولی بازم می رم

می دونم جز من و خزون کسی عابر

این جاده نبوده ،میدونم...

من محکومم به تحمل تنهایی من با غرورم

هیشکیو باخودم هم قصه نکردم

من تو انزوای خودم مرگو بارها لمس کردم

مرگ احساسمو

کاش روز بشه اما اینجا فقط شبه

یه شب پر تاریکی

از گشتن و پیدا کردن حتی

یه قطره نورکه نا امید می شم

تنم خسته می شه

سرمو رو شونه های تقدیر تکیه می دم

میدونم تقدیر ،قادره بدترین شکل

غربتو برام ورق بزنه

زیاده خواهی کردم،سهمم

جز غربت چیز دیگه ای نیست

سرنوشتم همینه

وقتی پلکام باز شد

خودمو دیدم وسط یه دنیا

نور طلایی مه رو بدنم راه

می رفت، خورشید خانم چشمامو

قلقلک می داد تا بیدا شدم

من پا شدم خوابی در کار نبود

با کلی حوصله به افتاب زندگیم

سلام دادم

حالا خوشحال از یه روز تازه

از صمیم قلبم آرزو می کنم

همه ی آدمای مهربون

زندگیشون

پر نور و طراوت باشه

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

عشق يعنی مستی و ديوانگی

           عشق يعنی  با جهان بيگانگی

                     عشق يعنی شب نخفتن تا سحر

                               عشق يعنی سجده با  چشمان تر

                                          عشق يعنی  سر به دار آويختن

                                          عشق يعنی اشک حسرت ريختن

                                          عشق يعنی درجهان رسواشدن

                                عشق يعنی مست و بی پروا شدن

                              عشق يعنی اعتبار لحظه ها

                  عشق يعنی سجده بر سجاده ها

             عشق يعنی يک تبسم يک نماز

          عشق يعنی عالمی در راز و نياز

        عشق يعنی سوختن از تشنگی

               عشق يعنی سوختن از بيدلی

                         عشق يعنی يک شقايق غرق خون

                                   عشق يعنی درد و مهنت در درون

                                            عشق يعنی انتهای هرچه راز

                                                      عشق يعنی راز شبهای دراز

                                                   عشق يعنی يک سوال بر هر جواب

                                                       عشق يعنی يک سوال بی جواب

                                                     عشق يعنی آخر خط بهشت

                                                 عشق يعنی دوزخ بی سرنوشت

                                             عشق يعنی رنگ شادی رنگ نور

                                        عشق يعنی ظلمت تاريکی رنگ گور

                                     عشق يعنی سوختن با ساختن

                              عشق يعنی زندگی را باختن

                     عشق يعنی انتظار و انتظار

               عشق يعنی هرچه بينی عکس يار

               عشق يعنی لحظه ديدار توبي

                           عشق يعنی ديده بر در دوختن

                                    عشق يعنی در فراقش سوختن

                                            عشق يعنی لحظه های ناب ناب

                                                     عشق يعنی لاله اما بر چمن

                                                              عشق يعنی زاهد اما بت پرست

                                                                     عشق يعنی همچو من شيدا شدن

                                                                 عشق صد سخن دارد وليکن بی صدا

                                                                       

                                                                          عشق يعنی بهترين حسن ختام

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

الو ... الو... سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا

باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...

بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
من همونم که همیشه...

          ...غم وغصم بی شماره...

                     ...اونیکه تنها ترین...

                                 ... حتی سایه ام نداره...

                                             ...این منم که خوبیامو...

                                                       ...کسی هرگز نشناخته...

                                                                  ...اونکه در راه رفاقت...

                                                                             ...همه هستی شو باخته...

                                                                  ...هر رفیق راهی با من...

                                                        ...دوسه روزی همسفر بود...

                                             ...ادعای هر رفاقت...

                            ... واسه من چه زودگذربود...

                 ...هر کی بازمزمه عشق...

  ... دو سه روزی عاشقم شد...

                ... عشق اون باعث زجر...

                               ...همه دقایقم شد...

                                      ...اونکه عاشق بود عمری...

                                                  ... ز جدا شدن می ترسید...

                                                              ...همه هراس وترسش...

                                                                         ... به دروغش نمی ارزید...

                                                             ... چه اثرازاین صداقت...

                                                   ... چه ثمرازاین نجا بت...

                                          ... وقتی قد سرسوزن...

                          ... به وفا نکردیم عا دت...


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

خلوتم را نشکن

شاید این خلوت من کوچ کند

به شب پروانه

به صدای نفس شهنامه

به طلوع آخرین افسانه

و غروبی که در آن

نقش دیوانگی یک عاشق

بر سر دیواری پیدا شد

...

خلوتم را نشکن

خلوتم بس دور است

زهوای دل معشوق سهند

خلوتم

راه درازی ست میان من و تو

خلوتم

مروارید است به دست صیاد

خلوتم

تیر و کمانی ست به دست آرش

...

آری

خلوتم

راه رسیدن به توست

خلوتم را نشکن.

در نهايت تصويري عاشقانه

 

به دنبال نگاهی عاشق اما محروم

 

تصويري که سهمی از ان نداشتم

 

فقط حس می کردم ارامشی بزرگ است

 

پاکي ان احساس روحم را نوازشي داد

 

از خود پرسيدم پاکترين عشق کجاست؟

 

که از هوي و هوس راهش جداست

 

ناگهان حس کردم طراوتي بر وجودم باريد

 

انقدر ارام شدم که زجر دنيا فراموشم شد

 

بله پاکترين احساس همان تصوير خيالم بود

 

از جنس باران که مرا جان بخشيد

 

از باران هم پاکتر مگر مي شود بود

 

گفتم شايد اين عشق پاک مرا بشويد

 

مرا از عشق سيراب کند

 

اين احساس که از اسمان باريد

 

از جنس باران بود بر خاک تشنه و نا چيز

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
طی شد این عمر٬تو دانی به چه سان پوچ و بس تند چنان باد دمان همه تقصیر من است این که خودم می دا نم که نکردم فکری که تأمل ننمودم ٬روزی ساعتی یا آنی که چه سان می گذرد عمر گران؟ "کودکی "رفت به بازی٬ به فراغت به نشاط فارغ از نیک و بد و مرگ و حیاط همه گفتند:کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست بایدش نالیدن من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن؟ هیچکس نیز نگفت: زندگی چیست؟چرا می آییم؟ بعد از این چند صباح به کجا باید رفت؟ با کدامین توشه ٬به سفر باید رفت؟ من نپرسیدم هیچ٬هیچکس نیز نگفت. "نو جوانی"سپری گشت به بازی٬به فراغت٬ به نشاط فارغ از نیک و بد و مرگ وحیاط بعد ازآن باز نفهمیدم من که چه سان عمر گذشت؟ لیک گفتند همه که جوان است هنوز بگذاریدجوانی بکند بهره از عمر برد٬کامروایی بکند بگذارید که خوش باشد و مست بعد از آن باز ورا عمری هست یک نفر بانگ بر آورد که:او از هم اکنون باید فکر آینده کند دیگری آوا داد: که چو فردا بشود ٬فکرفردا بکند سومی گفت:همانگونه که دیروزش رفت بگذرد امروزش٬همچنین فردایش... با همه این احوال من نپرسیدم هیچ که چه سان دی بگذشت؟ آن همه قدرت و نیروی عظیم به چه ره مصرف گشت؟ نه تفکر٬نه تعمق و نه اندیشه دمی عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی چه"توانی"که ز کف دادم مفت من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت قدرت عهد شباب می توانست مرا تا به خدا پیش برد لیک بیهوده تلف گشت جوانی...هيهات آن کسانی که نمی دانستند زندگی یعنی چه٬ رهنمایم بودند عمرشان طی شده بیهوده و بی ارزش و کار و مرا می گفتند که چو آنها باشم٬ که چو آنها دايم فکر خوردن باشم٬ فکر کشتن باشم٬ فکر تأمین معاش فکر ثروت باشم٬ فکر یک زندگی بی جنجال٬ فکر همسر باشم کس مرا هیچ نگفت: زندگی ثروت نیست زندگی داشتن همسر نیست زندگانی کردن٬ فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت و صد افسوس که چون عمر گذشت٬ معنی اش فهمیدم حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق من شدم خلق که با عزمی جزم پای از بند هوی ها گسلم پای در راه حقایق بنهم با دلی آسوده٬ فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل مملو از عشق و جوانمردی وعلم در ره کشف حقایق کوشم "زره جنگ"برای بد و ناحق پوشم ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم آنچه آموخته ام٬ بر دگران نیز نکو آموزم شمع راه دگران و با شعله ی خویش ره نمایم به همه٬ گرچه سر و پا سوزم من شدم خلق که مثمر باشم نه چنین زاید و بی جوش و خروش عمر بر باد و به حسرت خاموش ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش فهمیدم.
لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

یک نفر دلش شکسته بود
توی ایستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود

منتتظر،ولی دعای او

دیر کرده بود

او خبر نداشت که دعای کوچکش

توی چار راه آسمان

پشت یک چراغ قرمز شلوغ

گیر کرده بود

                        
                                                  او نشست و باز هم نشست

                                                  روزها یکی یکی

                                                  از کنار او گذشت


روی هیچ چیز و هیچ جا

از دعای او اثر نبود

هیچ کس

از مسیر رفت و آمد دعای او

با خبر نبود


                                                با خودش فکر کرد

                                                پس دعای من کجاست؟

                                                او چرا نمی رسد؟

                                                شاید این دعا

                                                راه را اشتباه رفته است!
                                                پس بلند شد

                                                رفت تا به آن دعا

                                                راه را نشان دهد

                                                رفت تا که پیش از آمدن برای او

                                                دست دوستی تکان دهد

                                                رفت

                                                پس چراغ چار راه آسمان سبز شد

                                                رفت و با صدای رفتنش

                                                کوچه های خاکی زمین

                                                جاده های کهکشان

                                                سبز شد


او از این طرف، دعا از آن طرف

در میان راه

باهم آن دو رو به رو شدند

دست توی دست هم گذاشتند

از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند

وای که چقدر حرف داشتند


                                              برفها کم کم آب می شود

                                              شب ذره ذره آفتاب می شود

                                             و دعای هر کسی رفته رفته توی راه مستجاب می شود


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

زير باران کلمات مي ايستم و ناگهان چتر رنگارنگم را مي بندم.حرفهاي تو مرا ابي

مي کند.قد مي کشم و اسمانها را پشت سر مي گذارم.نفسهاي خدا را دانه دانه ميشمارم .

با ستاره اي که هزار سال عاشق بوده به زمين برميگردم.دريا را با اسمان مي اويزم و

کمي در باغچه مي ريزم تا گلها همه رنگ و بوي تو را بگيرند.

چه خوب است با تو حرف زدن و سطر هاي نانوشته ي زندگي را خواندن.چه خوب است با تو به ابرها سفر کردن و مرطوب شدن.دلم مي خواهد انقدر شاداب بمانم که روي انگشتانم گل سرخ برويد.دلم مي خواهد وقتي از پرواز مي گويم هيچ پرنده اي زخمي نباشد و روزي که شعر صبح را در دفتر مشق کودکان مي نويسيم چشمها بيدار باشند.

چه خوب است از تو گفتن و با تو عاشق شدن و از پيچ و خم جاده ها گذشتن.دلم مي خواهد روي برگ درختان يادگاري بنويسم و به همه بگويم :

(دوستت دارم)

چه خوب است خاطرات ديرين را بادستهاي تو ورق زدن و در ميان کوير فراموشي گل گفتن و گل شنيدن.دلم مي خواهد نفسهاي تو را دانه دانه بشمارمو با هر نفست بگويم :

(عاشقانه دوستت دارم)


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

الفبای زندگی

الف: اشتياق براي رسيدن به نهايت آرزوها
ب: بخشش برای تجلی روح و صيقل جسم
پ: پويایی برای پيوستن به خروش حيات
ت: تدبير براي ديدن افق فرداها
ث: ثبات برای ايستادن در برابر باز دارنده ها
ج: جسارت برای ادامه زيستن
چ: چاره انديشی برای يافتن راهی در گرداب اشتباه
ح: حق شناسی براي تزكيه نفس
خ: خودداری برای تمرين استقامت
د: دور انديشی براي تحول تاريخ
‌ذ: ذكر گویی برای اخلاص عمل
ر: رضايت مندی برای احساس شعف
ز: زيركی برای مغتنم شمردن دم ها
ژ: ژرف بينی برای شكافتن عمق درد ها
س: سخاوت برای گشايش كار ها
ش: شايستگی برای لبريز شدن در اوج
ص: صداقت برای بقای دوستی
ض: ضمانت برای پايبندی به عهد
ط: طاقت براي تحمل شكست
ظ: ظرافت برای ديدن حقيقت پوشيده در صدف
ع: عطوفت برای غنچه نشكفته باورها
غ: غيرت برای بقای انسانيت
ف: فداكاری برای قلب های درد مند
ق: قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل
ك: كرامت برای نگاهی از سر عشق
گ: گذشت برای پالايش احساس
ل: لياقت برای تحقق اميد ها
م: محبت براي نگاه معصوم يك كودك
ن: نكته بينی برای ديدن ناديده ها
و: واقع گرايی برای دستيابی به كنه هستی
ه: هدفمندی برای تبلور خواسته ها
ی: يك رنگی براي گريز از تجربه دردهای مشترک


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

بخود آی

 

نه مرادم ، نه مريدم ، نه پيامم ، نه كلامم ، نه سلامم ، نه عليكم ، نه سپيدم ، نه سياهم ، نه چنانم كه تو گوئي ، نه چنينم كه تو خواني ، نه آنگونه كه گفتند و شنيدي ، نه سمائم ، نه به زنجير كسي بسته و بردۀ دينم ، نه سرابم ، نه براي دل تنهائي تو جام شرابم ، نه گرفتار و اسيرم نه حقيرم ، نه فرستادۀ پيرم ، نه بهر خانقه و مسجد و ميخانه فقيرم ، نه جهنم ، نه بهشتم ، چنين است سرشتم ، اين سخن را من از امروز نه گفتم ، نه نوشتم ، بلكه از صبح ازل با قلم نور نوشتم .

 

حقيقت نه برنگ است و نه بو ، نه به هاي است و نه هو ، نه به اين است و نه او ، نه بجام است و سبو ، گر به اين نقطه رسيدي بتو سربسته و در پرده بگويم ، تا كسي نشنود اين راز گهر بار جهان را .

 

آنچه گفتند و سرودند تو آني ، خود تو جان جهاني ، گر نهاني و عياني ، تو هماني كه همه عمر بدنبال خودت نعره زناني ، تو نداني كه خود آن نقطه عشقي ، تو اسرار نهاني ، همه جا تو ، نه يك جاي ، نه يك پاي ، همه اي ، با همه اي ، همهمه اي ، تو سكوتي ، تو خود باغ بهشتي ، تو بخود آمده از فلسفه چون و چرايي ، بتو سوگند كه اين راز شنيدي و نترسيدي و بيدار شدي ، در همه افلاك بزرگي ، نه كه جزئي ، نه چون آب در اندام سبوئي ، خود اوئي ، بخود آي ، تا بدر خانه متروكه هر كس ننشيني و بجز روشني شعشعه پرتو خود هيچ نبيني و گل وصل بچيني .

 بخود آی

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
>